تبلیغات
روستا و اهالی - حکایتی از عبید زاکانی

روستا و اهالی

چهارشنبه 5 اردیبهشت 1386

حکایتی از عبید زاکانی

نویسنده: کدخدا   طبقه بندی: داستان طنز، 

حکا یت

مــرد ی را گفتنـد ــ پســرت را به تــو شبــا هتــی نبــا شــد ـ گفت اگــر همســا یـگـان باری ما را رهــا کننــد فــرزنــد انمــا ن را به ما شبا هتی خــواهــد افتــاد ت

حـکـــا یت

یهــود ی از نصرانی پــر سیــد ــ موسی بر تر است یا عیسی ـ گفت ـــ عیسی مرد گان را زند ه میکرد ولی موسی مرد ی را بد ید و او را به ضربت مشتی بیفکند و آن مرد بمرد ـ عیسی د ر گهواره سخن میگفت اما موسی د ر چهل سالگی می گفت ــ خد ایا گره از زبانم بگشای تا سخنم را د ریابند ـ

حکــا یت

مـــرد ی کود کی را د ید که میگر یست و هر چند ما د رش او را نوازش میکرد خاموش نمی شد ـ گفت ـــ خاموش شو نه ماد رت را به کار گیرم ـ ما د ر گفت ـــ این طفل تا آنچه گــوئی نبیند به راست نشمارد و باور نکند ـ

حکا یت

مــرد ی را گفتنـد ــ پســرت را به تــو شبــا هتــی نبــا شــد ـ گفت اگــر همســا یـگـان باری ما را رهــا کننــد فــرزنــد انمــا ن را به ما شبا هتی خــواهــد افتــاد ت

حـکـــا یت

یهــود ی از نصرانی پــر سیــد ــ موسی بر تر است یا عیسی ـ گفت ـــ عیسی مرد گان را زند ه میکرد ولی موسی مرد ی را بد ید و او را به ضربت مشتی بیفکند و آن مرد بمرد ـ عیسی د ر گهواره سخن میگفت اما موسی د ر چهل سالگی می گفت ــ خد ایا گره از زبانم بگشای تا سخنم را د ریابند ـ

حکــا یت

مـــرد ی کود کی را د ید که میگر یست و هر چند ما د رش او را نوازش میکرد خاموش نمی شد ـ گفت ـــ خاموش شو نه ماد رت را به کار گیرم ـ ما د ر گفت ـــ این طفل تا آنچه گــوئی نبیند به راست نشمارد و باور نکند ـ

حکــا یت                 

ا بو العینا بر سفره ای بنشست ـ فالود ه ای برایش نهاد ند ـ مگــر کمی شیر ین بود ـ گفت ـــ این فــالود ه را پیش از آنکه به زنبور عسل وحـــی شود ساخته انـــد ـ

حـکــا یت

عـــر بی را از حال زنش پر سید ند ـ گفت ـــ تا زند ه است تازینده است و همچنا ن مار گزنــد ه است

حــکــا یت

معا ویه به حلم معروف بود و کسی نتوانسته بود او را خشمگین سازد ـ مــرد ی د عوای کـــرد که او را بر سر خشم آورد ـ نزد ش شد و گفت ـــ خــواهم مادرت را به زنی به من د هـــی از آنکـــه او را ـ ـ ـ ـ ی بزرگ است ـ معاویه گفت ـ پــد رم را نیز سبب محبت به او همین بــود ـ

حکا یت

پیر زالی با شوی می گفت ــ شرم تد اری که با د یگران زنا می کنی و حال آ نکه ترا د ر خانه چون من زنی حلال و طیب باشــد ـ شوی گفت ـــ حلا ل اری اما طیب نـــه ـ

حکا یت

کنیـــزی را گفتنــد ــ آیا تــو با کره ای ــ گفت ــ خــد ا از تقصیــرم د ر گــذ رد بـــود م ـ

حــکــا یت

زن مزبــد حا مله بود ـ روزی به روی شوی نگر یست و گفت ـ وای بر من اگــر فــرزند م به تــو ماند ـ مزبــد گفت ــ وای بر تــو اگـــر به من نما نــد ـ

حکــا یت

پسر کی از حمص به بغد اد شد و صنعت ـ ـ ـ را پر سود یا فت ـ ماد رش او را برای مرمت آسیا به حمص خواند ـ پسر بد و نوشت که گرد ش سرین د ر عراق به از چر خش د ستا س به حمص بـا شد

حکــا یت

د ر رمضان نو خطی را گفتنــد ــ این مـــــا ه کســـا د بــا شــد ـ گفت ـ خـــد ا یهـــود و نصـــا ری را پــــــا یند ه د ارد ـ

حــکـــا یت

مــــرد ی نو خطی را د و د رهم د اد و چون خواست د ر ـ ـ ـ ـ نــد گفت ــ از غــرقی د ر گذ ر و به میان پای اکتفا کن ـ گفت ــ اگــر مــرا به ـ ـ ـ اکتفا بودی د و د رهم از چه رو د ا د می که پنجا ه سال است تا ـ ـ ـ د ر میان پای خود د ارم ـ

حکا یت

زنی نزد قا ضی رفت و گفت ـ این شوی من حق مرا ضا یع میسازد و حال آنکه من زنی جوانم ـ مـــرد گفت ــ من آنچه توانم کــو تا هی نکنم ـ زن گفت ـ من به کم از پنج مر تبه راضی نبا شم ـ مـــرد گفت لا ف نزنم کــه مــرا بیش از سه مر تبه یارا نبا شـــد ـ قا ضی گفت ــ مرا حالی عجب افتــــا د ه است ـ هیچ د عــوی بر من عرض نکننـــد مگــر آنکه از کیسه من چیزی بــرود ـ باشد آن د و مرتبه د یگــر را من د ر گــرد ن گیــر م ـ

حکــا یت

کسی مرد ی را د ید که بر خر ی کند رو نشسته ـ گفتش ـ کجــا میروی ـ گفت ـ به نماز جمعه ـ گفت ــ ای نا د ان اینک سه شنبه با شد ـ گفت اگـــر این خــر شنبه ام به مسجــد رسا نـــد نیکبخت با شم ـ

حکــا یت

مـــرد ی را د ر راه بــــه زنـــی زیبــا می نگـــر یست ـ زن گفتش ـ چند ین مـــــرا مـنــــگـــر کــــــــــه ـ ـ ـ ـ تــو بر خیزد و دیگر ی از مــن کام گیــرد ـ

حکا یت

روبـــــا ه را پـــر سیــد ن کـــه د ر گـــر یختــن از ســگ چـنـــد حـیله د انــــــی ـ گفت ـ از صــد فزون باشــد امـــا نیکو تر از همه ایت کــه مــن و او را بــــا یـکـــد یـگـــر اتفا ق د یــــد ار نیفتد ـ

حکــا یت

شیخ بـــأ رالد ین صا حب مـــر د ی را با د و زیبا روی بــد ید و گفت ـ اسمت چیست ـ آن مــــرد گفت عبد الواحد یعنی بند ه یکتا ـ گفت ـ تو این د و را یله کن که من عبد الا ثنین و هر دو را بند ه ام ـ

حکا یت

روبـــا هی عــربی را بگزیــد ـ افسو نگر را بیاور د نـــد ـ پـــر سید ـ کـــد ام جانـــورت گـــز ید ه ـ گفت سگی و شـــرم کـــرزد بـگــو ئید روباهـــی ـ چـــون بــه افسون خــو اند ن آ غــاز کـــرد ـ گفتش چیـــزی هــم از افســون روبا ه گـــز ید گی بــــد ان د ر آمیـــز ـ

حــکــا یت

مــــــرد ی د ر خـــم نگــر یست و صورت خــو یش د ر آن بــد ید ـ مـــا د ر را بخــــوا نـــد و گفت ـ در خـمـــره د زد ی نـهــان است ـ مــا د ر فــراز آ مـــد و د ر خم نگـــر یست و گفت ـ آری ـ فا حیشه ای نیز همــراه د ارد ـ

حکـــا یت

اسبی د ر مسا بقه پیشی گــرفت ـ مـــرد ی از شاد ی با نگ بر د اشت و به خـــود ستا ئی پـــرد اخت ـ کســـی کــه د ر کنار ش بـــود گفت ـ مگـــر این اسپ از آن تــوست ـ گفت نه ـ لیکن لگا مش از مـــن ا ست

 

کپی شده از http://www.herat.co.uk/zakani/zakani1.htm

نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

نویسندگان

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :